فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

945

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

فعل همانند عاطى صرف مىشود ) ؛ « هاتِ يا رجُلُ » : به بخش ، عطا كن ؛ « هَاتي يا امرأَةُ » ؛ « ما اهاتِيكَ » : به تو نمىدهيم . هاتَرَ - مُهَاتَرَةً [ هتر ] ه : با سخنان زشت و بيهوده به او ناسزا گفت . الهاتِر - ج هاتِرُون و هَتَرَة : فا . الهاتِف - فا ، آنكه ديده نشود ولى صدايش شنيده شود ، بىسيم ، تلفن . الهاتِفيّ - منسوب به ( الهاتِف ) است ؛ « مُخَابرةٌ هاتفيَّةٌ » : مخابرهء تلفنى . الهاتِن - « سحابٌ هاتِنٌ » ج هُتُنٌ و هُتَّنٌ : ابرى كه پى در پى ببارد . هاجَ - - هَيْجاً و هِيَاجاً و هَيَجَاناً [ هيج ] الشيءُ : برانگيخته و هيجانزده شد ، - البحرُ : دريا طوفانى شد ، ، - الرّجُلُ : از شدت حماقت خود ناراحت و سرگردان شد ، تشويق شد و ناگهان خود را به كار زد ، - الشّيءَ بالشّيءِ : چيز را با چيزى درآميخت و يا برانگيخت ، - تِ الإبلُ : شتران تشنه شدند ، - الإبلَ : شتران را شبانگاه براى چرا يا ورود به آب به راه انداخت ، - النّبتُ : گياه خشكيد ، - تِ الأَرْضُ : گياه زمين خشكيد . هاجَى - مُهَاجَاةً [ هجو ] : « هاجَيْتُه » : به معناى ( من او را هجو كردم و او مرا هجو كرد ) مىباشد . الهاجَّة - [ هجّ ] : « عينٌ هاجَّةٌ » : چشم فرورفته و گود شده . الهاجد - ج هُجُود و هُجَّد : آنكه خوابيده باشد ، آنكه به نماز شب مشغول باشد . هاجَرَ - مُهَاجَرَةً [ هجر ] من البلد و عنه : از شهر خود به شهر ديگرى خارج شد . الهاجِر - فا ، « شيءٌ هاجِرٌ » : آنچه كه بر ديگرى برتر و اضافه تر باشد . الهاجِرَة - ج هَاجِرات و هَوَاجر : مؤنث ( الهاجِر ) است ، نيمه روز در تابستان يا از هنگام بر آمدن روز تا عصر كه مردم از گرماى روز به منازل خود پناه مىبرند ، سختى و شدت گرما ، و گاهى ( الهَاجرة ) مصدر مىآيد بر وزن ( فاعِلة ) مانند ( العاقِبَة وَالعَافِيَة ) ؛ « ناقةٌ هاجِرَةٌ » ماده شتر برتر و بهتر . الهاجِريّ - آنكه در شهر سكونت اختيار نمايد ، زيبا روى بخشنده و بسيار خوب ، بنّا ، سازنده ساختمان . هاجَسَ - مُهَاجَسَةً [ هجس ] ه : با او در گوشى سخن گفت و پنهانى مطلبى بيان نمود . الهاجِس - ج هَوَاجس : فا ، آنچه كه در دل انسان خطور كند . الهاجِع - ج هُجُوع و هُجَّع : فا . الهاجِعَة - ج هُجَّع و هُجُوع و هَوَاجع و جج هَوَاجعَات : زنيكه در شب خوابيده باشد . هاجَلَ - مُهَاجَلَةً [ هجل ] : در زمين هموار به راه افتاد . هاجَمَ - مُهَاجَمَةً [ هجم ] ه : بر يكديگر حمله ور شدند . الهاجِن - ج هَوَاجِن : فا ، فندكى كه با يك بار زدن روشن نشود ، دخترى كه قبل از بالغ شدن ازدواج نمايد ، نخل كوچكى كه بار دهد . الهاجِنَة - مؤنث ( الهَاجِن ) است ، درخت نخل كوچك كه خرما دهد . الهاجِي - [ هجو ] : فا . هادَ - - هَوْداً [ هود ] : توبه كرد و بسوى حق بازگشت ، كليمى شد ، - فى الْمَنْطِق : با آرامش بيان كرد ، - هَوْداً و تَهْوَاداً : با صدائى نرم و آهسته سوت زد . الهادّ - [ هدّ ] : فا ، صداى درشتى كه از دريا بر آيد . هادَى - مُهَادَاةً و هِدَاءً [ هدي ] فلاناً : او را با خود راه برد ، هر يكى به ديگرى هديه دادند ، هر كدام با خود غذائى آوردند و با هم در جائى خوردند . الهادَّة - [ هدّ ] : مؤنث ( الهَادّ ) است ، رعد ( صداى آسمانى ) . الهادِر - فا ، افتاده ، ج هَدَرَة ، شير كه رويه آن سفت و پائين آن نرم و رقيق باشد . الهَادِرَة - ج هَوَادِر : مؤنث ( الهادِر ) است ، سرزمينى كه پر از گياه باشد . الهادِف - فا ، بيگانه و غريب . الهادِفَة - گروه و جمعيت . الهادِل - فا ، « بعيرٌ هادِلٌ » : شترى كه داراى لب دراز باشد . الهادِم - فا ، « هادِمُ اللَّذّاتِ » : كنايه از مرگ است . هادَنَ - مُهَادَنَةً [ هدن ] ه : با او سازش كرد ، با او صلح كرد . الهادِي - [ هدي ] : فا ، هدايت كننده ، ج هَادُون و هُدَاة ، - ج هَوَادٍ : عصا ، پيشرفته ، پيشرو ، گردن ، پيكان تير ، - ( ا ع ) : برآمدگى كوچكى بر لوله اسلحهء گرم كه در هدفگيرى از آن استفاده مىشود . ، - ( ح ) : شير ؛ « هَوَادِي الليلِ » : سر آغاز و اوايل شب ؛ « هَوَادِي الإِبل » : شتران پيشقراول . الهادِيَة - ج هادِيَات و هَوَادٍ : مؤنث ( الهادِي ) است ، چوبدستى ، گردن ، تخته سنگ يا صخرهء بيرون آمده از ميان آب . هاذَى - مُهَاذاةً [ هذي ] ه : با او بيهوده سخن گفت . هاذَبَ - مُهَاذَبَةً [ هذب ] : شتاب كرد . الهاذِر - فا ، « يومٌ هَاذِرٌ » : روز بسيار گرم . الهاذِم - مردى كه با شتاب غذا مىخورد . الهاذِي - [ هذي ] : آنكه به علت بيمارى يا غير آن بيهوده سخن و يا هذيان گويد . هارَ - - هَوْراً [ هور ] فلاناً بالأَمر : او را مورد تهمت قرار داد ، - ه بِكَذا : او را به چيزى گمان كرد ، - الشّيءَ : آن چيز را حدس و تخمين زد ، - ه عَلَى الشّيءِ : او را بر آن چيز وادار كرد ، - ه من الشيءِ : او را از آن چيز بازداشت ، ، - فلاناً : او را فريب داد ، او را بر زمين زد ، - القومَ : آن قوم را كشت و بدنهاى كشتهء آنها را بر روى يكديگر انداخت ، ، - البناءَ : ساختمان را ويران كرد ، - البناءُ : ساختمان ويران شد ، - هوراً و هُؤُوراً البناءُ : ساختمان شكافت ولى فرو نريخت . هارَّ - مُهَارَّةً [ هرّ ] ه : بر سر او داد و فرياد زد . الهار - [ هور ] : « رجُلٌ هارٌ » : مرد ناتوان و رنجور كه از حوادث زمان درمانده شده